پس لایه های رویایی نگاه و مجاورت تماشا
در ته آیینه
هنوز چشمانم در بهت بی خوابی و آشوب بیدارند..
نقشی متصور از دیداری آشنا با سطح روشن انعکاس
تصویری منعکس از انسانی که شباهت دوری با خود دارد
کلافه ی از خفتن و آغشته به صدایی
همراه با تپش زیستن آهسته ی مرگ در بانگ زندگی!
بینا تا موجودیت آن سوی نابینا
خاموش از زمان کاشکی کاشکی کاشکی ها
و عریان که رو به تمامی هاست!
رو به جلوترهایی که صحبتش دنیایی ست
از ملاقات جنازه های بی فکر!
سرشار از رویش خطا و خلوت ارواحی که
در آغاز سفری بی راه باهم منظورند!
درهایی بسته و کلیدهایی گم در سحرگاه تاریکی
تنها تصویرست که زنده می ماند
در مقابل نگاه و پلک و دنیایی دیگر و اشاره ها
یادمان باشد که چیزی جا نماند
مثل من که با عین همراهم
در این بیدار تا بی انتها!
آن جا که نقطه ها مات می شوند در بستر معنای واژه ها
در آن دوردست خواب و رویا
چراغ فانوسی
نورش موج می زند در عزلت تاریکی
و امان از نسیم لب های خاموش که بکارت لحظه های تداخل ست!
چگونه و
چگونه ها در ضیافت این همه گونه ها
و از ریشه ها تا اوج شاخه ها
که افسوس آشیانه هنوز تهی ست از پرهای پرنده ی مهاجر!
میان اندوه چشم و راه دراز توهم
بی خبری به چه معناست!
کنار آیینه و تنگ ماهی
چه اشتباهی شد که
مرگ همیشه بیدار می تراود در صورت تمام قصه ها!
آشنا بودم در باورم
چون نهفته یی در نطفه تا امتداد جنبش رهگذری
تکیه گاهم امروز
به خوبی می دانم که خاطراتم را از من نمی توان گرفت!
درون دل ژرفای تصویری ست
امید را می پسندم!
و می پیوندم چون نفس
مثل بوی توقف!
در زمانی که می توان نادیده گرفت
این همه مشام را
بالای پشت بوم اون بالا که یه دایره ست نارنجی به اسم افق
از این همه لحظه چه می ماند
آیا تنها فرسودن یا که چه فرقی می کنه
برای
برای چی؟
از این همه که جز تکرار ممتد و
تکرار مکرر
مگر چه می ماند!
از این همه قیل و قال که رفته در پرسش
جز این همه که
این همه واژه
در بودن شیون
و
خاطراتی که در لباس تن
غبار آلود
و
بارش این همه ابرهای دودی
گذر حادثه ی کلام
انار که خیلی دوس دارم!
قلم
و
دیواری که خط خطی های یک نیازست
دنیای که تنها آغشته ست به وزن کاغذ!
پیچک
کلید
و
پلک هایم را که در قفس
بر روی چشمانم فرو می آورم!
وقتی کسی با کسی آشنا نیست!
چه می ماند
جز این تکرار پی در پی
که چه فرقی میکند
مگر از ما که جز ما چیزی نمی ماند!